Sunday, September 27, 2015


صفحات 151-153 از کتاب "تهران کوه کمرشکن"

نوشته ی مهین میلانی


هسته به فعالیت های هر روزی خود مشغول بود تا اینکه ناگهان یک شب دیر وقت خبر آمد خانه لو رفته است و هر آن عوامل "کمیته ی انقلابی" بر سرمان فرو خواهند ریخت. شریف رفت...من و پسر ارمنی تصمیم گرفتیم این سنگر را صبح فردا ترک گوئیم  سنگری که همیشه می دانستیم موقتی است  و روزی می بایست آن را ترک می کردیم تا در پایگاهی دیگر سنگر بگیریم  در انتظار شرایطی دموکراتیک تا نیازی به مخفی گاه نداشته باشیم...ما از طریق مطالعه ی نشریات سازمان و اطلاعیه هایی که خود به چاپ می رساندیم و توزیع می کردیم، تا حدودی می فهمیدیم که موقعیت مخالفین روز به روز وخیم تر می شود  اما در یک چهار دیواری زندگی می کردیم و هیچ رابطه ای با مردم نداشتیم  نمی دانستیم در بیرون چه می گذرد. انگار در خارج از کشور بودیم. حتی بسته تر از آن. در آنجا دست کم جلسات عمومی تشکیل می شد که حتی به عنوان یک فعال مخفی می توانستی گاهی در آن شرکت کنی  می توانستی شاهد تظاهرات باشی  بچه ها یی را که با بیرون تماس داشتند ببینی. در این خانه حتی رادیو و تلویزیون نداشتیم  روزنامه نمی خواندیم. همه ی رسانه ها را ارتجاعی و وابسته به رژیم حاکم می دانستیم. آیا نمی فهمیدیم که برای مبارزه با دشمن باید دشمن را از حرکت هایشان  از رسانه هایشان شناخت؟...یک جزیره ی "امن وامان" برای خودمان ساخته بودیم در قلب "ضد انقلاب"  یک اداره ی شبانه روزی که سر وقت کارهایش را تحویل می دهد. به تدریج شکل و شمایل کارمندهایی را پیدا کرده بودیم که زمان را با انجام وظایف معمولی سپری می سازند  و دل خوش از این داشتیم که وظایفی را که در اختیارمان گذارده اند به تمام و کمال به پایان می رسانیم...ما در جزیره ای دورافتاده، از امواج عظیم در اقیانوس بی کران بی اطلاع می ماندیم. ما در روزمرگی همیشگی اسیر بودیم  آن چنان که گه گاه غذا خوردن و خوابیدن را نیز فراموش می کردیم و موقعیتی پیش نمی آمد اندکی به خود فرصتی آزاد دهیم  ذهنمان را رها کنیم  ببینیم کجا هستیم و چه می کنیم و کجا می رویم. شاید هنوز برای این باز اندیشی زود بود. مدت زمانی می بایست سپری شود تا ما به نتایجی ـ مثبت یا منفی ـ از کارهایمان برسیم. بالا دستی ها نیز، غافلگیر از آنچه پیش آمده بود و حیران از این حادثه  این دگرگونی  این طوفان قلع و قمع که کمترین حقوقی برای یک شهروند نمی شناخت و کمر به نابودی اش بسته بود، گاه سرگشته و دست پاچه  و بسیاری از اوقات بدون ارزیابی علمی مشخص  و هم نگران و هراسان از چگونگی حفظ سازمان و چگونگی تحقق راه حل های مناسب برای پیشبرد اهداف، فرصت رسیدگی به نزدیکترین افراد در خانه های مرکزی در تهران را نیز نداشتند چه برسد به ما...جزیره ی ما به یکباره یتیم شد. ما که پدر و مادرمان را در نزدیکی خود نداشتیم، فاجعه را عمیقاً حس نمی کردیم. آرامش جزیره ما را در خلسه ای گمراه کننده فرو برده بود.

من ماندم. کجا می رفتم در آن نیمه ی شب. پسر ارمنی صرفاً برای اینکه من تنها نباشم آنجا نماند. او مطمئن بود که این آخرین شب است. فردا دیگر فردا نبود...من برای او یک رفیق مبارز و دوست داشتنی بودم. یک دلی و هم خوانی ما در انجام وظایف روزمره و عادی و تکراری و خسته کننده، تمام کره ی زمین را در این جزیره برای ما گرد آورده بود. خورشید و ماه و باد و دریا را همه در یک جا متمرکز کرده بود. ما کارمندان وظیفه شناس و وقت شناس زندگی خود رها کرده و خود را در این جزیره  در قفس  محبوس ساخته بودیم  و این قفس به اندازه ای مجموع بود که نه میله های اطراف خود را می دیدیم و نه آن سوی میله را...پتوها را مثل همیشه به جای تشک پهن کردم روی زمین. دم اسبی ام را از کش رها ساختم. دستانم خزیدند در میان موها تا هوا را در آن جاری سازند. احساس می کنم موهایم گیر کرده اند. گمان می برم هنوز کش رشته های مو را در حلقه دارد...

  • عجب موهای ضخیمی، مثل یال اسب است.
     
    از زیر دستش در رفتم. او درآن سمت اطاق ایستاده است و من سوی دیگر...نه تردید  نه هراس  نه شرم  نه اضطراب  هیچ کدام را در چشمانش نمی بینم. درخواست نیست  اجازه نمی خواهد. قاطعیتی بی برو برگرد است در حقانیت آرزویی که دارد.
  • چشمهایت هم مثل چشمان اسب است
     
    از آن سوی اطاق به سمت من خیز برمی دارد. من به گوشه ی دیگر می جهم. دستانش به دور کمر من حلقه می شوند. هر دو به روی زمین می غلطیم.
  • اسب هم گاهی مثل تو سرکش می شود
     
    خودم را از میان دستانش رها می سازم. باز گرفتارم می کند. هر دو بر روی زمین می غلطیم. خواهش دو تن جذابیتی انکار ناپذیر دارد  ولی هردو می دانیم. تراژدی در راه است. دست تقدیر می بایست برعلیه این جذبه و کشش عمل کند  آرزویی را که همراه با صدای تق تق ماشین چاپ در تهیه ی هر اطلاعیه ذره ذره در ما درآویخته در تاریخ چال کند...پیش آمدِ ناغافل، معذورات  استخاره ها  شیر یا خط انداختن ها  همه را  پس می زند  در انتظار فرصتی مناسب  فرصتی که مال خودمان باشد  فرصتی که از کار سازمان نربوده باشد برای ریختن آب به آتشی که هی شعله می کشید و می سوزاند  می سوزاند در پاسخ به آنچه این جزیره ی خشک و بی آب و علف را آبیاری کرده بود  بارور کرده بود  سبز کرده بود. همه را پس می زند. ناگهان شعله بر می کشد: انصاف نیست...حالا این چیست که فرمان می دهد. مغز که تکه پاره ی بی خردیست. قلب، هم هست  هم نیست. بدن سوزان است. دو بدن سوزان...ما زنجیریان امیدهای مه آلود در آرزوی آرمان شهر در زنجیره ای از عقاید بسته  در چهارچوبی از فرمول های بسته   در محدوده ای از ناگزیری روزگار و بیشتر محدوده ای که خود برای خود ساخته ایم، رفتار زیبای شخصی ترین احساس آدمی را موکول به چه چیز کرده ایم؟ این احساس و آرزو از که فرمان می برد؟...او همه عشق است و اشتیاق و من... آیا هراس از  پاسداران است که هر آن از راه سر رسند؟ هراس دارم به بورژوا بودنم مهر تاکید بیشتر بزنند؟ آیا چون مدت زمانی است تجربه ی تماس دو تن را حس نکرده ام، دست و پایم بسته است؟ اما این بازی دو غزال با شیرینی تمام لحظه هایی که عشق را به جان هم ریخته اند، فرصت تصمیم گیری نمی گذارد. دریغ اگر در این لحظات واپسین...دست های باریک و کشیده و پر قدرتش را چنگ زده است توی موهای من. من به پشت خوابیده برروی زمین، صورت کشیده و ملتهبش را در میان دستانم گرفته ام. توصیفش سینمایی است. در نگاهش  در درنگش  درنگ آخرین لحظه پیش از اینکه پایت را به حریم خود محروم کرده ات بگذاری، حسرت است و اشتیاق توامان. اندک اندک به لبان ملتهب من نزدیک می شود...
    صدای زنگ هردوی ما را از جا می جهاند...آمدند...وحشتزده یکدیگر را می نگریم. پشیمانی؟  گناه؟  فقط وحشت و...لحظه ای بعد در باز می شود. مبهوت بر جای ایستاده ایم...شریف در آستانه ی در ظاهر می شود.
  • حسی به من می گفت شما از این جا نرفته اید. دستور اکید است که همه چیز را همین طور بگذاریم و برویم.
     
    برای شناخت بیشتر از کتاب و چگونگی خرید کتاب" تهران کوه کمر شکن" به صقحه ی 
     

Wednesday, September 23, 2015


صفحات 251-252 از کتاب "تهران کوه کمرشکن"

نوشته ی مهین میلانی

 

صَفَر گاهی با بچه خودش را سرگرم می کرد. گاهی اوقات گیر می داد. یک بار گفت چرا بی روسری به بالکنی می روی  کفتر باز چند ساختمان آن طرف تر چشم از تو بر نمی دارد. به او گفتم مطمئن باش من اگر بخواهم بپرم با کفتر باز نمی پرم. آقای کمونیست به من می گفت روسری سرکن...پیش از این ها  وقتی هنوز دخترم به دنیا نیامده بود  عروسی داداش را برایم حرام کرده بود. عروسی در خانه ی خاله سهیلا و خاله فروغ بود. زن ها پائین  مردها بالا  به احترام می نوش و مامان و خاله ها که حالا کاسه ی داغ تر از آش بودند. اغلب مردها ی فامیل که برای هیچ کدام مراسم جشن عروسی بدین صورت معنی نداشت، توی حیاط ایستاده بودند. طبقه ی بالا در واقع خالی بود. می نوش با ورود هر میهمان یک پیاله بستنی برایش می برد. من از یک ساعت قبل از ورود میهمانان سر سفره ی عقد از داداش و زنش عکس می گرفتم. مهری وظیفه داشت طلاها را جمع کند. دو کیف دستی پر از طلا جمع شده بود. طی شش - هفت سال گذشته همه آمده بودند به خانه ی ما برای عزاداری. هر سال یک مرگ داشتیم: غرق شده در دریا  چند شهید راه خدا  مرگ طبیعی  مرگ به علت سکته. چند تبعیدی و فراری و...باری خانواده بزرگ است و دوستان و هم رزمان می نوش و شوهرش و داداش کوچولو نیز خود خانواده ای می شدند. از دور و نزدیک آمده بودند. مذهبی و غیر مذهبی  طاغوتی  چادر چاقچوری  سیاسی  غیر سیاسی  از آذربایجان  از خوزستان  از کرمانشاه  هواداران جان باخته ی رژیم  مخالفان سر سخت هیأت حاکمه  سلطنت طلب ها  آخوندها، از قم  از اراک  از آمریکا  از پاریس...حالا پس از این همه عزا یک عروسی داشتیم. حتی آنها که دعوت نشده بودند، خودشان را رسانده بودند. مامان را خیلی دوست داشتند و نیز داداش را. همه می گفتند او یک پارچه آقاست...وقتی خطبه ی عقد را خواندند و عکس های سر سفره را با میهمانان گرفتم، آمدم بیرون. جای سوزن انداختن نبود. شاید هزار نفر برای عروسی آمده بودند. اخگر خواهر ناتنی به من گفت بگوییم موزیک بزنند وقتی عروس و داماد خواستند از اطاق عقد بیرون بیایند تو جلوی آنها برقص. نشد. هرکی به هر کی بود...در پاگرد پله ها داداش مرا گیرآورد و پرسید درهمش بکنیم؟ هم جامعه مذهبی شده بود و هم خانواده ی من. به احترام مامان و می نوش رقص و پایکوبی نیز زیر سئوال می رفت...اما معلوم بود که این جور عروسی در خانواده ی ما عاریه است. بخصوص که خانواده ی زنِ داداش و بویژه خواهرِ زنش فشار می آوردند که زن و مرد یکی شوند. وقتی رفتیم پائین دیدیم همه از زن و مرد جمع شده اند...ما خواهرها و دامادهای مامان دم در می ایستادیم که به میهمانان خوش آمد بگوئیم. پسربزرگه ی دایی کلارک گیبل پیدایش شد و به من دست داد و مرا گرم در آغوش گرفت. کمی بعد دیدم صَفَر لباس هایش را در آورده و در اطاق مادر بزرگ در طبقه ی بالا با عرق گیر روی تخت دراز شده است. گویا پسردایی با او دست نداده و او گمان کرده بود چیزی در میان هست. همان جا ماند و هر اندازه اصرار کردم پائین نیامد. کنارش ماندم تا وقتی همه ی میهمان ها رفتند. آن پائین پسر دایی فراهان یک رقص بِرِکِ خوشگل اجرا کرده بود و پسرها و دخترها شلوغ کرده بودند. من نفهمیده بودم. هیچ نفهمیدم از عروسی تنها داداشم. از تنها خوشی پس از این همه اندوه...آشنایی نداشت با روابط راحت و آزاد در خانواده و هم نمی توانست بفهمد که این پسردایی ویژگی جالب توجهی نداشت که بتواند مرا به خود جلب کند. اگر داشت که تا به حال چرا منتظر مانده بودم. و نمی توانست فکر کند که پسر دایی او را نشناخته است. اغلب افراد فامیل او را نمی شناختند. شاید اکثریت به استثنای خویشان نزدیک. برای من در آن شلوغی معرفی او به مدعوین تنها کاری بود که فکرش را نمی کردم. و چه بسا همین امر بیش از هرچیز او را در هم کرده بود. احساس کرده بود او را به عنوان داماد کسی نمی شناسد و احترامی که باید دریافت نمی دارد. این گونه نبود. دیگران سعی می کردند به احترام من، کوچکترین بی احترامی به او روا ندارند. ولی در آن میهمانی که هیچ قسمتش به میهمانی های معمولی نمی رفت و از هر قشر و ایالتی آدم آنجا جمع شده بودند و نمی شد فهمید کی به کی است و میهمان ها در هم می لولیدند و عروسی شده بود محل ملاقات های غیرمنتظره و گردهم آیی دوستان و خویشان، چنین انتظاراتی بی جا بود...به علاوه او اگر ویژگی خاصی داشت، نیاز به معرفی من نبود. خود مورد توجه قرار می گرفت...باری کوپ کرده بود. سپس به من  گفت که رفتار من به هیچ رو به یک زن شوهر دار نمی خورد. با شکم برآمده آزادتر از هر زن مجردی جولان می دهم...من خوشحال بودم  خوشحال. راست می گفت. بسیار خوشحال بودم. عروسی تنها برادر عزیزم بود. سر از پا نشناخته بودم. احساس کرده بودم که خودم شده بودم. از یاد برده بودم هر نوع رفتار بدی را. عملاً همه ی کارها را در دست گرفته بودم. قاطعانه برنامه ریزی کرده بودم برای پذیرایی درست تر و منظم از میهمان ها. همه بی چون و چرا پذیرفته بودند که گوشه ای از کار را قبول کنند. خوشحال بودند از اینکه کسی هست که بفکر مدیریت چنین عروسی است. می نوش احساس می کرد یک آدم در خانه هست که فکر همه چیز را بکند. مهری نیز با همه ی گارد گرفتن هایش در مقابل من وظیفه اش را بخوبی انجام داد. خاله سهیلا و مامان مراقب بودند شام خوب پذیرائی شود. فقط زن دایی وسطی با اعتراض گفت پس تو چی؟ یادم نیست چه کسی پاسخ داد او عکس می گیرد و مراقب است دیگران کارهایشان را انجام دهند...ادا بازی صَفَر نگذاشته بود از عروسی برادرم لذت ببرم.

برای شناخت بیشتر از کتاب و چگونگی خرید کتاب" تهران کوه کمر شکن" به صقحه ی 
چگونه کتاب را خریداری کنیم مراجعه فرمائید

Saturday, September 19, 2015


چند صفحه ی اول کتاب   " تهران کوه کمر شکن  "

از مهین میلانی


 

گفتند دم در با تو کار دارند. از دربی که به خیابان اصلی باز می شود تا آستانه ی ورودی خانه  در آن سوی هشتی بزرگ، راهرویی باریک از روبرو به پله های حیاط راه پیدا می کند  و در سمت چپ راه پله های پیچ در پیچ به زیرزمین تاریک و هراسناک  راه دارد  و پلکانی پهن با پاگردی مسطح در وسط هشتی  زیر سقف دود آلود تهران  به بالکن طبقه ی دوم می رسد...

تا من از آن سوی خانه خود را برسانم، آنها را از توی هشتی به در  خانه هدایت کرده بودند...

  • خانمِ...
  • بله..
  • شما باید با ما بیائید...
  • شما؟
     
    کارت کمیته ی پاسداران را جلوی چشمان من گرفتند...هر دو ریش و پشم داشتند و قد بلند بودند. من یک لباسِ تنگِ سینه چاکِ کوتاه پوشیده بودم...در مانده بودم چه کنم که مامان در این گیرودار نمازش را نیمه کاره رها کرده  بچه ی یتیم خواهرم را که پدرش در جنگ شهید شده در بغل گرفته  و خود را رسانده بود به آستانه ی در...
  • بله آقا...
  • دخترتون باید با ما بیایند...
  • برای چی؟
  • در این خانه فقط این فرزندتان با شما هم عقیده نیست و...
     
    دنباله ی صحبت آنها را نشنیدم. فقط به یاد دارم که مامان آنها را به درون خانه برد و با صدای بلند می گفت  آقا خجالت نمی کشید؟ بچه ی شهید تو بغلمه  آنوقت شما؟...روی همه ی دیوارهای خانه را عکس های خمینی و طالقانی و مطهری پوشانده و قفسه های کتاب مملو بود از کتاب های مذهبی من جمله نهج البلاغه و مکتوبات کوفی و شریعتی و...
    زمانی که مامان مشغول نشان دادن خانه به آنها بود، باصدای بلند گفتم مامان من می رم توی حیاط دامنم رو از روی بند بیارم؛ و بدون هیچ معطلی از درب انتهای حیاط که به کوچه ی پشتی باز می شد آمدم بیرون  با دم پایی و تن و بدن لخت (چادر که برسر نباشد و روسری یا مانتو بدن را نپوشانده باشد، یعنی بدن لخت است). شیر زن سر آنها را گرم کرده بود...و آنها که مسحور خانه ای شده بودند که یک "ضد انقلاب" در آن به سر می برد، از من غافل شدند و من فلنگ را بستم که زمان زمانی بود که هرکس با کمترین درجه ی فعالیت در مخالفت با رژیم، اگربه دستشان می افتاد، بی وقفه حکم اعدام بر او صادرمی گردید...
    کوچه در میانه راه به کوچه های دیگر می برد و این کوچه ها در تقاطع با یکدیگر چهارراهی به وجود می آوردند. کوچه ای که در سمت چپ قرار داشت به خیابان اصلی می خورد. کوچه ی روبرویی بن بست بود و کوتاه تر. کوچه ی دست راست نیز دررو نداشت و آنقدر طولانی بود که انتهایش را نمی شد دید. این کوچه را تا انتها رفتم. آخرین در سمت راست را کوبیدم...زن زیبایی با بلوز دکولته و موهای بورِ رنگ کرده و آرایش غلیظ  در را به رویم باز کرد. خود را به درون انداختم و خیلی خلاصه به او فهماندم که در تعقیب هستم. در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود. مرا از توی حیاط به طبقه ی دوم خانه برد. عروسِ خانه بود. خواهر شوهرها نیز آراسته لباس پوشیده بودند  با سر و سینه های باز. به طور قطع نمی توانستند مذهبی باشند  ولی به چپ گرایان نیز نمی خوردند. به زبان آن موقع  بیشتر به طاغوتی ها می ماندند  شوهرها و برادرهایشان نیز. همگی آنجا حضور داشتند  به چه مناسبتی  نمی دانم. از سر و وضع مرتب آنها و از نحوه ی صحبت کردنشان بر می آمد که تحصیل کرده هستند...پشت میز ناهار خوری نشستم. دورم را گرفتند. ماجرا را تعریف کردم و با پررویی تمام گفتم که اینجا می مانم تا اوضاع آرام شود. می دانستم که به احتمال محله را قرق کرده اند...دست و بالشان می لرزید. هیچ کدام رنگ به چهره نداشتند. نمی گفتند پاشو برو شرّت را کم کن ولی این تنها خواستشان بود. زن ها که گمان نمی کنم هیچ گاه چادر به سر کرده بوده باشند، به نوبت چادری به سر می انداختند و زنبیلی در دست می گرفتند و به بهانه ی خرید از خانه بیرون می زدند و سر و گوشی آب می دادند ببینند چه خبر است. دیگران می رفتند به اطاق پشتی لابد با یکدیگر شور کنند چه خاکی با من بر سرشان بریزند...تا چند ساعت خیابان اشغال بود. کمیته چی ها از درب پشتی خانه اطلاعی نداشتند. زن ها می گفتند در کوچه خبری نیست؛ ولی خیابان ها تا چند شعاع  از چهار راه خانه ی ما کاملاً تحت کنترل بود. من راه دررویی به جز از خیابان نداشتم. قاطعانه و مصمم نشسته بودم. آنها مضطرب و هراسان سئوالی از من نمی پرسیدند. که هستم  چه گرایشی دارم  چرا سراغم آمده اند؟ بی تردید بدترین ساعات زندگیشان را می گذراندند. اگر مرا در این خانه پیدا می کردند پای آنها نیز در گیر بود...بعد از چند ساعت یکی از زن ها از بیرون برگشت و گفت رفته اند. خواهش کردم چادری به من بدهند و اندکی مایه. یک چادر کودری گلدار به من دادند و پنجاه تومان پول. یک چادر مشکی خواستم. می دانستم چادر مشکی خیلی گران قیمت است ولی چاره ای نداشتم. چادر که بلد نبودم سر کنم  با چادر کودری و ناشی گری می شدم مثال زنهای توی خیابان و به شکل دیگری جلب توجه می کردم و گیر می افتادم. به علاوه احتیاط می کردم نکند دروغ گفته باشند تا مرا از آنجا  بیرون بیاندازند. چادر سیاه مرا می پوشاند. دادند. مسئله ی مهم برایشان این بود که مرا از آن خانه دک کنند...درست می گفتند. اثری از افراد کمیته نبود. یک تاکسی گرفتم و از محل دور شدم.
برای شناخت بیشتر از کتاب و چگونگی خرید کتاب" تهران کوه کمر شکن" به صقحه ی 
 

Wednesday, September 9, 2015


بخشی از کتاب
نوشته ی مهین میلانی
(1)

من ماندم. کجا می رفتم در آن نیمه ی شب. پسر ارمنی صرفاً برای اینکه من تنها نباشم آنجا نماند. او مطمئن بود که این آخرین شب است. فردا دیگر فردا نبود...من برای او یک رفیق مبارز و دوست داشتنی بودم. یک دلی و هم خوانی ما در انجام وظایف روزمره و عادی و تکراری و خسته کننده، تمام کره ی زمین را در این جزیره برای ما گرد آورده بود. خورشید و ماه و باد و دریا را همه در یک جا متمرکز کرده بود. ما کارمندان وظیفه شناس و وقت شناس زندگی خود رها کرده و خود را در این جزیره  در قفس  محبوس ساخته بودیم  و این قفس به اندازه ای مجموع بود که نه میله های اطراف خود را می دیدیم و نه آن سوی میله را...پتوها را مثل همیشه به جای تشک پهن کردم روی زمین. دم اسبی ام را از کش رها ساختم. دستانم خزیدند در میان موها تا هوا را در آن جاری سازند. احساس می کنم موهایم گیر کرده اند. گمان می برم هنوز کش رشته های مو را در حلقه دارد...

عجب موهای ضخیمی، مثل یال اسب است

از زیر دستش در رفتم. او درآن سمت اطاق ایستاده است و من سوی دیگر...نه تردید  نه هراس  نه شرم  نه اضطراب  هیچ کدام را در چشمانش نمی بینم. درخواست نیست  اجازه نمی خواهد. قاطعیتی بی برو برگرد است در حقانیت آرزویی که دارد.

چشمهایت هم مثل چشمان اسب است 

از آن سوی اطاق به سمت من خیز برمی دارد. من به گوشه ی دیگر می جهم. دستانش به دور کمر من حلقه می شوند. هر دو به روی زمین می غلطیم
  • اسب هم گاهی مثل تو سرکش می شود.

     خودم را از میان دستانش رها می سازم. باز گرفتارم می کند. هر دو بر روی زمین می غلطیم. خواهش دو تن جذابیتی انکار ناپذیر دارد  ولی هردو می دانیم. تراژدی در راه است. دست تقدیر می بایست برعلیه این جذبه و کشش عمل کند   آرزویی را که همراه با صدای تق تق ماشین چاپ در تهیه ی هر اطلاعیه ذره ذره در ما درآویخته, در تاریخ چال کند...پیش آمدِ ناغافل، معذورات   استخاره ها   شیر یا خط انداختن ها   همه را  پس می زند  در انتظار فرصتی مناسب  فرصتی که مال خودمان باشد  فرصتی که از کار سازمان نربوده باشد برای ریختن آب به آتشی که هی شعله می کشید و می سوزاند  می سوزاند در پاسخ به آنچه این جزیره ی خشک و بی آب و علف را آبیاری کرده بود  بارور کرده بود  سبز کرده بود. همه را پس می زند. ناگهان شعله بر می کشد: انصاف نیست...حالا این چیست که فرمان می دهد. مغز که تکه پاره ی بی خردیست. قلب، هم هست  هم نیست. بدن سوزان است. دو بدن سوزان...ما زنجیریان امیدهای مه آلود در آرزوی آرمان شهر در زنجیره ای از عقاید بسته  در چهارچوبی از فرمول های بسته   در محدوده ای از ناگزیری روزگار  و بیشتر محدوده ای که خود برای خود ساخته ایم، رفتار زیبای شخصی ترین احساس آدمی را موکول به چه چیز کرده ایم؟ این احساس و آرزو از که فرمان می برد؟...او همه عشق است و اشتیاق و من... آیا هراس از  پاسداران است که هر آن از راه سر رسند؟ هراس دارم به بورژوا بودنم مهر تاکید بیشتر بزنند؟ آیا چون مدت زمانی است تجربه ی تماس دو تن را حس نکرده ام، دست و پایم بسته است؟ اما این بازی دو غزال با شیرینی تمام لحظه هایی که عشق را به جان هم ریخته اند، فرصت تصمیم گیری نمی گذارد. دریغ اگر در این لحظات واپسین...دست های باریک و کشیده و پر قدرتش را چنگ زده است توی موهای من. من به پشت خوابیده برروی زمین، صورت کشیده و ملتهبش را در میان دستانم گرفته ام. توصیفش سینمایی است. در نگاهش  در درنگش  درنگ آخرین لحظه پیش از اینکه پایت را به حریم خود محروم کرده ات بگذاری، حسرت است و اشتیاق توامان. اندک اندک به لبان ملتهب من نزدیک می شود...صدای زنگ هردوی ما را از جا می جهاند...آمدند...وحشتزده یکدیگر را می نگریم. پشیمانی؟  گناه؟  فقط وحشت و...لحظه ای بعد در باز می شود. مبهوت بر جای ایستاده ایم...شریف در آستانه ی در ظاهر می شود.
  • حسی به من می گفت شما از این جا نرفته اید. دستور اکید است که همه چیز را همین طور بگذاریم و برویم.

Saturday, June 6, 2015