Sunday, February 28, 2016

 کتاب "تهران کوه کمرشکن" که به تازگی توسط نشر زریاب به چاپ رسیده است، رسید



کسانی که در خارج از ایران و افغانستان تمایل به خرید کتاب دارند لطفاً با ایمیل زیر  تماس بگیرند
برای اطلاع از چگونگی خرید نسخه ی چاپی و الکترونیکی از طریق آن لاین به صفحه  ی زیر مراجعه فرمائید
 
 
برای مطالعه ی بخش هایی از کتاب به سایت مهین میلانی در زیر مراجعه کنید:
 
 
صفحات 50-51 از کتاب "تهران کوه کمر شکن
 

موریس مرا تا رستوران همراهی کرد و دو سه روز بعد  سر ظهر  زمانی که در رستوران  در آن تالار عظیم "سیته یونیورسیته" با سقف بلند  جای سوزن انداختن نبود و در هشتی بزرگ آن ساختمان قدیمی با پنجره هایی به سبک گوتیک، نیروهای سیاسی تمام ملیت ها با هر گرایش سیاسی بساط نشریات خود را پهن کرده و هواداران دور میزهایشان جمع شده بودند، موریس خواست که روز یکشنبه به جشن یکی از آن گروه های سیاسی آنارشیست برویم که موسیقی در آن جاری است و رقص درفضای باز بر روی چمن و خورد و خوراک بر قرار...آن چشمان سبز خاکستری امواج دلنشین و آرامی را در شریان هایم به جریان انداخته بود به عمق و گسترش رودخانه ی پهناور سن در خارج از شهر پاریس، آنجا که هنوز زایده های صنعت آب زلالش را آلوده نکرده اند و بلوک های سیمانی مانعی بین آب و رهوار ساحل نیست و طبیعت بکر کلبه های تک افتاده در میانه ی سبزینه را آن چنان در برمی گیرد که طبیعت و کلبه عضوی جدا ناپذیر می شوند...در تمام مدت دستهایم را در دستانش دارد. من گفتی زبانم را بریده اند. هیچ نمی گویم. قلبم از تپش نمی ایستد. آنچه که می باید بود، جاری. برنامه های جشن چنگی به دل نمی زد. مدتی کوتاه چرخیدیم در میان غرفه های فروش خوراکی. ساندویچی خوردیم و یک موز و یک قهوه اکسپرس. چیزی از من نپرسید. مرا با خود برد. نپرسیدم مرا کجا می برد. هم خانه اش آن شب غیبت داشت. بس که مستش بودم به یاد نمی آورم آن هیجانات روان به چه روال بودند در آن شب طولانی.

یک شب  دانشجویان سیاسی تونس  آن گرایشی که موریس هوادارش بود  میتینگ داشتند. رفتم آنجا که فقط او را ببینم. او به کارها می رسید و هر زمان فراغتی حاصل می شد در کنار من می نشست. چانه ام را می گرفت. چهره ام را به سوی خود می چرخاند  و مهر چشمان همیشه مرطوبش را می ریخت به همه ی وجود. دستهایش را روی شانه هایم می گذاشت و مرا محکم به خود می چسباند...وظایفی در آن میتینگ داشت و می بایست تا دقایق آخر بماند. قصد کردم زودتر به خانه باز گردم. آمرانه گفت Tu dois rester ici jusqu’a la fin (تو باید اینجا بمونی تا آخر). نمی دانستم چه بگویم. مرد دیگری در خانه اسکان داشت. به طور موقتی. لباس هایش را و مقداری از وسایل را به آنجا منتقل کرده بود تا که خانه ای بیابد. در مسیر دانشگاه به خانه او را دیده بودم. یک روز روی صندلی روبرو در مترو نشسته بود. تا انتهای خط چشم از من بر نداشت. رنگ چشمانش مثل قیر سیاه بود. چون تک ستاره ای نورانی در دل شبی تاریک برق می زد. عمقی بی انتها در آن بود که مرا می ترساند. از وهمی که در قعر نگاهش موج بر می داشت می ترسیدم؟ آیا فراتر از مرزهای ذهن من بود؟...ریشه های فرهنگی اش به اندولس می رفت. یک شب سرد زمستانی  در خیابان های باریک پاریس  در میان ساختمان های بلند قدیمی  او در هیبتی درشت اندام و نیرومند  پالتوی بلند سیاهش را باز کرد و مرا در میان آن به خود پیچید و سفت در برم گرفت و تاریخچه ی تمدن گذشتگانش را برایم باز گفت. آدم جالبی بود ولی مرا نمی گرفت. حس می کردم بیشتر نقش معلم مرا بازی می کند  نقش راهنمایم را. بیش از حد هر کاری را با دقت و نظم انجام می داد و از روی برنامه. هیکل سنگینش را توی تخت یک نفره آرام برروی من سُر داد. نوسان حرکت آهسته اش از بالا به پائین چون پاندول ساعت های بزرگ دیواری سنگین  منظم و با طمائنینه بود  انگار کاری از قبل تنظیم شده می بایست انجام گیرد. تمام که شد، برخاست  توی دستشویی اطاق خودش را با دقت شست  همه جایش را: زیر بغل  شانه ها  سینه ی ستبر و پُرمو  کیر و خایه  همه را. هیچ گاه احساس یگانگی با او نداشتم. دیگر با او نخوابیدم...وقتی می رفتم موریس را ببینم آن مرد در خانه ی من بود. سعادتمند بودم که آن شب از تونس فردی از آشنایان موریس به آن میتینگ آمد و موریس می بایست از او در خانه اش پذیرائی کند...اما روزی که آن مرد وسایلش را از خانه ی من بیرون می برد، موریس آنجا بود. مرد در آشپزخانه وسایلش را می بست و موریس در اطاق چشم از من بر نمی داشت. با هم روی زمین نشسته بودیم و موریس صفحه ی شطرنج را باز کرده بود. ظاهراً بازی می کردیم. خوشحال بود که آن مرد می رود. می دانستم که می خواهد من حتی کلمه ای با او سخن نگویم. طوفانی در دلش می جوشید. هیچ گاه از من نپرسید او که بود  آنجا چه می کرد  چه ماجرایی داشتیم. آن مرد بی خداحافظی در رابست و رفت...دو ـ سه هفته بعد موریس با من هم خانه شد. کاغذ دیواری خرید و همه ی خانه را نو نوار کرد. خانه یک استودیوی کوچک بود  یک اطاق مبله با یک تخت دو نفره  یک کمد لباس  یک میز ناهارخوری  یک میزکار  یک قفسه ی کتاب  و راهرویی باریک که این اطاق را به آشپزخانه یی نقلی متصل می ساخت.

چگونه کتاب را خریداری کنیم

Sunday, December 13, 2015


صفحات 93 - 91  از کتاب

...و علی تک  به همان هیبت که اسمش  حالا دیگر کاملا در اعماق مرداب هروئین دست و پا می زند. در بوتیکی کار می کند و شلوار جین و کیف و کفش ایتالیایی به خانه های اعیان می برد برای فروش.

- علی خارکسته این کیه دیگه با خودت آوردی؟

معلوم بود که با دختره ی مکش مرگ ما سر و سری دارد...سپس مرا برد به مادرش نشان دهد که از اروپا آمده ام و...گُتَه باخ...آب زیر پوستم رفته بود. دیگر آن دختر باریک و قلمی نبودم. برجستگی های بدنم تابلویی را می نماد...و برد مرا به همان اطاق زیر شیروانی. من ساعت ها منتظر می مانم و او در مستراح توی حیاط  آن پائین  از روی زرورق هروئین دود می کند. می زنم بیرون و بعد هرچه زنگ می زند پاسخی نمی دهم. از توی کیفم پانصد مارک از باقی مانده ی پولی که دایی در ایتالیا به من داده بود نیست شده بود. این هروئینی ها از هیچ چیز نمی گذرند...هفته ای دو ـ سه بار شب ها دیروقت آن طرف خیابان خانه ی ما می ایستاد. من به سرعت خیابان را به سویش پرواز می کردم. دستش را محکم دور شانه ی من می پیچاند. آهسته از پله ها می رفتیم بالا. مادرش می دانست ولی هیچ گاه به روی خود نمی آورد. تا صبح با هم ور می رفتیم. بعد او می رفت سراغ زندگی خودش من هم سراغ درسم... یک بار او را بردم به نمایشی که حمید سمندریان از کرگدن برروی صحنه برده بود. تازه افتاده بود توی خط اعتیاد. تمام مدت چرت می زد و فقط  وقتی کرگدن ها با سر و صدا از ته سالن به درون صحنه آمدند چرتش پاره شد. دست های مرا در دستانش گرفته بود. از جا پرید: چه دستان ظریفی!... یک بار فیلم ابله داستایوسکی را اکران کرده بودند. اواسط فیلم گفت پاشو بریم...یک بار نیز با دوستانش رفتیم شمال ایران. موقع بازی گل یا پوچ فکر کرده بود دوستش دست مرا محکم در دست گرفته است. بُغ کرد. یک اطاق اجاره کرده بودیم. دو دوستش رفتند بیرون توی ماشین بخوابند به حساب اینکه ما شب را باهم حال کنیم. تا صبح پشت به من کرد و دست به من نزد...یک بار دیگر در تهران رفته بود با دوستانش جنده بازی سفلیس گرفته بود. یک ماه به سراغ من نیامد. بعد که تمیز شده بود، ماجرا را برای من تعریف کرد و گفت که دکتر معالجش یک زن بود. کیرش را آرام در دستش می گرفت. آن را آهسته می مالید...خوب بله آن کیر مالیدن هم داشت. خوب است که مریض بود وگرنه درسته می بلعیدش. مقابله می کرد با تندیس های داوینچی و خدایان زیبایی در میدان ها و کاتدرال های عظیم فلورانس  با آن دو تا توپ سفت و محکم در زیر آن. وقتی زبانش به زبان من می خورد، پروانه ی جادویی اش پرواز می کرد به درون زنبق  نمناک وآتشین من. و چه ترکیب زیبایی بود این پیوند و معجونی که می ساخت با بازی های رفت و برگشت و زمانی که آب جاودانی حیات را بر من می پاشید...در فلورانس، این همه راه از پاریس رفته بودم برای دیدنش به پسر خاله اش مشکوک شد که به من نظر دارد. خشک شده بود و دست به من نمی زد. من با دوستانم رفتم به رم  و شهر پیتزا. روز آخر اقامتم در فلورانس، از پیک نیک یک جمع ایتالیایی ـ ایرانی برگشته بودیم. تازه فهمیده بود همه ی فرصت را از دست داده ایم. همان روز مرا برد به زوریخ  محله ی معتادین و به دانسینگی که سگ صاحبش را نمی شناخت و وول می زد همه جور جوان های هم سن و سال ما و تا دلت بخواهد نشئه. در گوشه ای خلوت پشت ستونی  مثل همان موقع ها در اطاق زیر شیروانی  شروع می کند به لیسیدن تن و بدن من و بعد در خانه تا شش صبح که من باید قطار بگیرم و بروم دو دفعه  سه دفعه  چهاردفعه  نمی دانم شاید ده دفعه آن شب رفتیم. مثل همان موقع ها.

و همان موقع ها فقط همین بود و نه هیچ چیز دیگر بین ما. و همین همین همه چیز بود و خوبی اش در این بود که چیز دیگری نبود. شیره ی حیات را می ریخت به جانم و تا دو ـ سه روز دیگر که دوباره به هم برسیم یک گلوله ی انرژی بودم. نه در قید آینده بودم  نه ازدواج  نه بچه  نه نگرانی اینکه چه خواهد شد و اگر این بشود یا نشود. روزهای آخر اقامتم در ایران جشنی برایم گرفت با یک کیک چهارده طبقه و صد نفر از دوستان را دعوت کرد. نمی دانم از کجا هزینه اش را فراهم کرده بود. این اواخر بیش از پیش به دام اعتیاد افتاده بود. هرچه داشت می رفت پای مواد. مادرش فقط خون جگر از او داشت...در این میهمانی نشئه بود. گوشه ای نشسته بود مرا تماشا می کرد. من موهایم را به فرم عروسکی کوتاه کرده بودم  در قسمت بالا کوتاه  پائین بلند. با دوستانش راک اندرول می رقصیدم. فقط موقعی که شمع را فوت کردم مرا بلند کرد. دو طرف پستانهایم را با دو دستش گرفت  آن ها را توی هم فشار داد  سرش را کرد لای چاک سینه ام و دست هایش را برد زیر دامن چند کلوش سفید کوتاهم. مرا بغل کرد و از پله برد به اتاقش. دیگر نفهمیدیم میهمانی به چه صورت پایان یافت...در فرانسه او را بردم به انگور چینی در جنوب. آخر شب هر دو خسته و کوفته به اطاق های خواب بزرگ عمومی رفتیم. من خواستم تا یادم نرفته قبل از خواب یاد داشت هایی از وقایع روز بنویسم. قهر کرد و شروع کرد به اذیت...دو تا خواهر شیرازی برای مدتی در خانه ی من اقامت داشتند. با پررویی گفت چی میشه با اون دوتا حال کنیم  از تو که چیزی کم نمیشه. دفعه ی آخری بود که دیدمش...با کوچکترین حس دلخوری دست به واکنش تلافی گرایانه می زد. می دانست که من قبل از او عشق پیچیده ای داشته ام. اما وقتی یک بار روشن تر صحبت کردم تاب نتوانست. چمدانی را باز کرد پر از شورت ها ی دوست دختر سابقش و تِل سر و گل سینه و چند تا نامه. تعریف کرد یک بار توی اطاق دختره بودند. مادر بزرگ دختره به اطاق نزدیک می شود. دختر او را می چپاند توی کمد و خودش با چادری به سر می ایستد به نماز خواندن...یک بار دیگر نیز توی پارتی وقتی او در دستشویی است پسری از من تقاضای رقص می کند. توی بغل آن پسر تانگو می رقصیدم که با خشونت مرا از بغل او در می آورد و بعد از سر لجبازی با من شروع می کند با دختر دیگری لاس زدن. من تا یک ماه پاسخ تلفن هایش را نمی دادم تا اینکه یک روز آمد به مدرسه...و من هیچ گاه فراموش نمی کنم بخصوص آن روزهای نخستین را که او در کوچه پس کوچه های دم خانه  در پی من راه می افتاد و بعد جلو می زد  کنار تیر چراغ برق رو به من می ایستاد و با تیر نگاهش قلب مرا سوراخ می کرد و بالاخره یک روز از عقب سر شماره ی تلفنش را انداخت توی بلوزم...و قهوه خانه ی زیرزمینی سر جاده قدیم. هیچ زنی در آن جا نبود و او به من آبجو داد و اولین بوسه اش را در کوچه ای به باریکی هفتاد سانت به جانم ریخت. گفت شب می خوام ببینمت. من گفتم نه. فرصت می خواستم این هیجانات را هضم کنم  زیر پوستم جا بدهم  توی قلبم جابجایش کنم. مرا بوسید. نمی دانم پنج دقیقه  ده دقیقه  پانزده دقیقه. بوسه ی ما قرن ها طول کشید در آن کوچه ی باریک سه راهی که از دو طرف به خیابان اصلی راه می یافت و دور تا دورش پنجره های بسته به ما خیره شده بودند. بعد گفت حالا چی میگی...تا دوشی بگیرم و یکی دو ساعت دیگر به دیدارش بشتابم نمی دانم به چه حالی گذشت. تابستان بود. ناهار خورده بودیم. بچه ها توی آن اطاق مشغول بازی شطرنج بودند. مامان در آشپزخانه ظرف می شست. تلویزیون باز بود و من روی نیمکت بزرگی که هم چون کاناپه از آن استفاده می شد، دمرو دراز شده بودم. بی اختیار دیدم هیجانات شدیدی مرا به حال خاصی می اندازد. خودم را می مالاندم به کناره ی چوبی نیمکت  از خیال لبان آتشین و هوس انگیز او. این اولین بار بود که استمناء می کردم...با یاد همان شب های پایان ناپذیر مستی و هیجان و اشتیاق است که وقتی به ایران می آیم به سراغش می روم

چگونه کتاب را خریداری کنیم

Sunday, November 29, 2015


صفحات  53- 55  کتاب "تهران کوه کمر شکن"

بچه های کنفدراسیون دانشجویان، حالا وقتی مرا بیشتر با موریس می دیدند و حدس می زدند روابط خیلی نزدیک تر شده است نگاه هایی معنی دار به من می انداختند. تلویحاً و مستقیما بعضی از آنها به من می گفتند که این همه پسر مثل شاخ شمشاد خودمان داریم بعضی ها می روند با خارجی ها می پرند...در ایران نیز پسرهای مدرسه ی روزنامه نگاری چنین حسی را به من داشتند. دوست پسرم وقتی شب می آمد به سراغم پسرها جلوی در براغ می شدند. انگار از یک کره ی دیگر آمده بود مال و املاک آنها را به سرقت ببرد. یک بار طوری گارد گرفته بودند که دوست پسرم که خود به موقع یک پا لات چاله میدون بود، چاقوی ضامن دار را توی جیبش محکم نگه داشت تا اگر کسی حمله کرد از خود دفاع کند. بار دیگر یکی از پسرها به او که در آستانه ی درب ورودی مدرسه منتظر بود تا من از توی کلاس بیایم بیرون گفته بود "برو کون تخت"...دست به گریبان شده بودند. من رسیدم پسرک را سر جایش نشاندم به گونه ای که کینه ای سخت از من به دلش گرفت. حرف هایی را پشت سر من در آورده بودند و بعضی از پسرها  بخصوص چندتایی که در رادیو و تلویزیون کار می کردند و در روزنامه ها  و چشم و گوششان خوب باز بود، درذهنشان این امر را پرورانده بودند که من سهل و آسان به هر کسی هولی می دهم. حتی حرف های آنها به گوش استاد نیز رسیده بود. یک روز استاد به من گفت باید بتونی لخت راه بری ولی به هیچ کس ندی. او نیز گفته های آن ها را باور کرده بود...ولی حرف ها فقط شایعه بود. و سرچشمه ی آن دو دختری بودند که در ماه های اول مدرسه با یکدیگر رفیق شده بودیم. هر دو پرپر می زدند با مردها یک رابطه ی درست و حسابی جنسی داشته باشند. یکی از آنها خوش لباس و آلامد بود و مرتب دل این و آن را می برد و تمام لذت زندگیش دراین بود که جلب توجه پسرها را بکند. دوستانش را زود عوض می کرد. آن دیگری سخت گیر بود. معیارهای سنگینی برای دوستی داشت. انگار می خواستند تا ابدیت توی آسمان ها عقدشان را ببندند. حالا این دو نفر بعدها چه کردند نمی دانم ولی در آن زمان برایشان چندان ساده نبود فهم اینکه من هیچ مشکلی با دوست پسرم نداشتم  هیچ امراجتماعی یا خانوادگی در ذهنم مشکل ایجاد نمی کرد  و آبروی خانواده و آینده و حرف های این و آن به هیچ رو معنایی نداشت. یک خواست بسیار طبیعی و زیبای بشری شده بود برایشان تمام مشکل زندگی. خانواده ی آنان دارای گرایشات مذهبی و فقیرانه و پائین شهری نبودند که در معاشرت با پسرها محدودیت قائل شوند. آزادانه با این و آن می چرخیدند. فقط آنچه را که باید نمی توانستند با خودشان حل کنند. شاید بهای سنگینی می بایست پایش می دادند  از جامعه طرد می شدند  می بایست در مقابل سدها بایستند و سرشان را بالا نگاه دارند. تعویض دم به دمِ پسرها به این دلیل بود که نه خودشان به کام می رسیدند و نه به آن ها کام می دادند و این کمبود را با جلب توجه دیگران جبران می کردند  مثل مردهایی که ناتوانی جنسی دارند و برای جبران آن چشم و چالشان مدام دنبال هرزنی است تا مطمئن شوند که کسانی خواهان آنها هستند...یک بار لکه ای سیاه روی گردنم نفش بسته بود. به دوست پسرش نشان داد و گفت ببین  یعنی که اینها همه کاری می کنند. یک جور اطلاع رسانی بود. از روابط من اطلاع داشت. به تدریج دیدم پسرهای مدرسه، آنهایی که من حتی کلامی به سلام وعلیک با یکدیگر نداشتیم و بعضی از آنان توی جمع بچه قرتی ها می چرخیدند، وقتی مرا می بینند پچ پچ می کنند. برخی از آنها به خودشان اجازه می دادند در جمع بیایند و در گوش من وِز وِزهایی بدمند تا به دیگران تظاهر کنند که گویا با من بله...  و یعنی که با من روابطی خصوصی دارند. رفتارشان بیشتر مرا از آنان دور می کرد...یک بار یکی از آنها گفت بیا بریم خانه ی من همین نزدیک با تو کار دارم. ازآن بچه خوشگل های مدرسه بود که بسی به خود می نازید و دماغش را بالا می گرفت. ولی کسی نبود که دخترها دوستش داشته باشند. بی ادب بود و پر توقع. یکی دیگراز پسرها را نیز با خود همراه کرده بود  یکی از آن هایی که جامعه درسته می بلعدشان. زمان زمانیست که دختر بازی به معنایی که بلند کنی و بکنی توش و بزنی در کونش معیاریست دهن پرکن برای خوشگل پسرهای دختربازِ هیچ چی ندار. این یکی نیز می خواست خودش را توی آن ها جا بزند. یک بچه شهرستانی که طرز حرف زدن با دخترها را نیز نمی دانست...می دانستم چرا می خواهد مرا به خانه اش ببرد. گفتم باشد. اطاق در طبقه ی بالای چند تا مغازه در نزدیکی مدرسه  قرار داشت و من تردید داشتم که آیا او در آنجا زندگی می کرد. سه شیشه  کوکا کولا خرید و رفتیم بالا. در شیشه ها را باز کرد. یکی ازآنها را به من داد. بلافاصله گفت برو روی تخت بخواب. خوابیدم. آمد نزدیک من خواست به من دست بزند. نگذاشتم. پیراهنم را کشید. به عقب پرتابش کردم. دستش را آورد جلو ببرد زیر دامنم. لگد زدم زیر دستش. عصبانی شد. خواست به زور کاری کند. شیشه ی کوکا را بالا گرفتم. گفتم جرات داری بیا جلو. هراس وجودش را گرفت. کشید عقب. آمدم پائین و از در بیرون زدم...این حادثه را قطعاً هیچ گاه در تمام زندگی اش فراموش نکرده است؛ بخصوص که دوستش را نیز شاهد آورده بود. چقدر برایش کرکری خوانده بود که بیا تماشا کن چطوری می گامش و بعد پس مانده اش را حواله ی تو می کنم...چند روز بعد دوستش آمد با من صحبت کرد  با مهربانی و صمیمانه  که من فهمیدم تو دختر خوبی هستی و می خواهم با تو حرف بزنم. قصد این یکی راهم فهمیدم. به اطاق او هم رفتم و او را هم ناکام گذاشتم. حتی اجازه ندادم به لباسم دست بزند. ازآن پس هیچ کدام جرأت نمی کردند حتی به من نگاه کنند. آن دونفر را دیگر ندیدم با همدیگر معاشرت کنند.

برای خوانش برخی قسمت های دیگر کتاب و و چگونگی تهیه ی نسخه ی چاپی و الکترونیکی به سایت من در صفحات زیر مراجعه فرمائید:

 

 

 

Sunday, September 27, 2015


صفحات 151-153 از کتاب "تهران کوه کمرشکن"

نوشته ی مهین میلانی


هسته به فعالیت های هر روزی خود مشغول بود تا اینکه ناگهان یک شب دیر وقت خبر آمد خانه لو رفته است و هر آن عوامل "کمیته ی انقلابی" بر سرمان فرو خواهند ریخت. شریف رفت...من و پسر ارمنی تصمیم گرفتیم این سنگر را صبح فردا ترک گوئیم  سنگری که همیشه می دانستیم موقتی است  و روزی می بایست آن را ترک می کردیم تا در پایگاهی دیگر سنگر بگیریم  در انتظار شرایطی دموکراتیک تا نیازی به مخفی گاه نداشته باشیم...ما از طریق مطالعه ی نشریات سازمان و اطلاعیه هایی که خود به چاپ می رساندیم و توزیع می کردیم، تا حدودی می فهمیدیم که موقعیت مخالفین روز به روز وخیم تر می شود  اما در یک چهار دیواری زندگی می کردیم و هیچ رابطه ای با مردم نداشتیم  نمی دانستیم در بیرون چه می گذرد. انگار در خارج از کشور بودیم. حتی بسته تر از آن. در آنجا دست کم جلسات عمومی تشکیل می شد که حتی به عنوان یک فعال مخفی می توانستی گاهی در آن شرکت کنی  می توانستی شاهد تظاهرات باشی  بچه ها یی را که با بیرون تماس داشتند ببینی. در این خانه حتی رادیو و تلویزیون نداشتیم  روزنامه نمی خواندیم. همه ی رسانه ها را ارتجاعی و وابسته به رژیم حاکم می دانستیم. آیا نمی فهمیدیم که برای مبارزه با دشمن باید دشمن را از حرکت هایشان  از رسانه هایشان شناخت؟...یک جزیره ی "امن وامان" برای خودمان ساخته بودیم در قلب "ضد انقلاب"  یک اداره ی شبانه روزی که سر وقت کارهایش را تحویل می دهد. به تدریج شکل و شمایل کارمندهایی را پیدا کرده بودیم که زمان را با انجام وظایف معمولی سپری می سازند  و دل خوش از این داشتیم که وظایفی را که در اختیارمان گذارده اند به تمام و کمال به پایان می رسانیم...ما در جزیره ای دورافتاده، از امواج عظیم در اقیانوس بی کران بی اطلاع می ماندیم. ما در روزمرگی همیشگی اسیر بودیم  آن چنان که گه گاه غذا خوردن و خوابیدن را نیز فراموش می کردیم و موقعیتی پیش نمی آمد اندکی به خود فرصتی آزاد دهیم  ذهنمان را رها کنیم  ببینیم کجا هستیم و چه می کنیم و کجا می رویم. شاید هنوز برای این باز اندیشی زود بود. مدت زمانی می بایست سپری شود تا ما به نتایجی ـ مثبت یا منفی ـ از کارهایمان برسیم. بالا دستی ها نیز، غافلگیر از آنچه پیش آمده بود و حیران از این حادثه  این دگرگونی  این طوفان قلع و قمع که کمترین حقوقی برای یک شهروند نمی شناخت و کمر به نابودی اش بسته بود، گاه سرگشته و دست پاچه  و بسیاری از اوقات بدون ارزیابی علمی مشخص  و هم نگران و هراسان از چگونگی حفظ سازمان و چگونگی تحقق راه حل های مناسب برای پیشبرد اهداف، فرصت رسیدگی به نزدیکترین افراد در خانه های مرکزی در تهران را نیز نداشتند چه برسد به ما...جزیره ی ما به یکباره یتیم شد. ما که پدر و مادرمان را در نزدیکی خود نداشتیم، فاجعه را عمیقاً حس نمی کردیم. آرامش جزیره ما را در خلسه ای گمراه کننده فرو برده بود.

من ماندم. کجا می رفتم در آن نیمه ی شب. پسر ارمنی صرفاً برای اینکه من تنها نباشم آنجا نماند. او مطمئن بود که این آخرین شب است. فردا دیگر فردا نبود...من برای او یک رفیق مبارز و دوست داشتنی بودم. یک دلی و هم خوانی ما در انجام وظایف روزمره و عادی و تکراری و خسته کننده، تمام کره ی زمین را در این جزیره برای ما گرد آورده بود. خورشید و ماه و باد و دریا را همه در یک جا متمرکز کرده بود. ما کارمندان وظیفه شناس و وقت شناس زندگی خود رها کرده و خود را در این جزیره  در قفس  محبوس ساخته بودیم  و این قفس به اندازه ای مجموع بود که نه میله های اطراف خود را می دیدیم و نه آن سوی میله را...پتوها را مثل همیشه به جای تشک پهن کردم روی زمین. دم اسبی ام را از کش رها ساختم. دستانم خزیدند در میان موها تا هوا را در آن جاری سازند. احساس می کنم موهایم گیر کرده اند. گمان می برم هنوز کش رشته های مو را در حلقه دارد...

  • عجب موهای ضخیمی، مثل یال اسب است.
     
    از زیر دستش در رفتم. او درآن سمت اطاق ایستاده است و من سوی دیگر...نه تردید  نه هراس  نه شرم  نه اضطراب  هیچ کدام را در چشمانش نمی بینم. درخواست نیست  اجازه نمی خواهد. قاطعیتی بی برو برگرد است در حقانیت آرزویی که دارد.
  • چشمهایت هم مثل چشمان اسب است
     
    از آن سوی اطاق به سمت من خیز برمی دارد. من به گوشه ی دیگر می جهم. دستانش به دور کمر من حلقه می شوند. هر دو به روی زمین می غلطیم.
  • اسب هم گاهی مثل تو سرکش می شود
     
    خودم را از میان دستانش رها می سازم. باز گرفتارم می کند. هر دو بر روی زمین می غلطیم. خواهش دو تن جذابیتی انکار ناپذیر دارد  ولی هردو می دانیم. تراژدی در راه است. دست تقدیر می بایست برعلیه این جذبه و کشش عمل کند  آرزویی را که همراه با صدای تق تق ماشین چاپ در تهیه ی هر اطلاعیه ذره ذره در ما درآویخته در تاریخ چال کند...پیش آمدِ ناغافل، معذورات  استخاره ها  شیر یا خط انداختن ها  همه را  پس می زند  در انتظار فرصتی مناسب  فرصتی که مال خودمان باشد  فرصتی که از کار سازمان نربوده باشد برای ریختن آب به آتشی که هی شعله می کشید و می سوزاند  می سوزاند در پاسخ به آنچه این جزیره ی خشک و بی آب و علف را آبیاری کرده بود  بارور کرده بود  سبز کرده بود. همه را پس می زند. ناگهان شعله بر می کشد: انصاف نیست...حالا این چیست که فرمان می دهد. مغز که تکه پاره ی بی خردیست. قلب، هم هست  هم نیست. بدن سوزان است. دو بدن سوزان...ما زنجیریان امیدهای مه آلود در آرزوی آرمان شهر در زنجیره ای از عقاید بسته  در چهارچوبی از فرمول های بسته   در محدوده ای از ناگزیری روزگار و بیشتر محدوده ای که خود برای خود ساخته ایم، رفتار زیبای شخصی ترین احساس آدمی را موکول به چه چیز کرده ایم؟ این احساس و آرزو از که فرمان می برد؟...او همه عشق است و اشتیاق و من... آیا هراس از  پاسداران است که هر آن از راه سر رسند؟ هراس دارم به بورژوا بودنم مهر تاکید بیشتر بزنند؟ آیا چون مدت زمانی است تجربه ی تماس دو تن را حس نکرده ام، دست و پایم بسته است؟ اما این بازی دو غزال با شیرینی تمام لحظه هایی که عشق را به جان هم ریخته اند، فرصت تصمیم گیری نمی گذارد. دریغ اگر در این لحظات واپسین...دست های باریک و کشیده و پر قدرتش را چنگ زده است توی موهای من. من به پشت خوابیده برروی زمین، صورت کشیده و ملتهبش را در میان دستانم گرفته ام. توصیفش سینمایی است. در نگاهش  در درنگش  درنگ آخرین لحظه پیش از اینکه پایت را به حریم خود محروم کرده ات بگذاری، حسرت است و اشتیاق توامان. اندک اندک به لبان ملتهب من نزدیک می شود...
    صدای زنگ هردوی ما را از جا می جهاند...آمدند...وحشتزده یکدیگر را می نگریم. پشیمانی؟  گناه؟  فقط وحشت و...لحظه ای بعد در باز می شود. مبهوت بر جای ایستاده ایم...شریف در آستانه ی در ظاهر می شود.
  • حسی به من می گفت شما از این جا نرفته اید. دستور اکید است که همه چیز را همین طور بگذاریم و برویم.
     
    برای شناخت بیشتر از کتاب و چگونگی خرید کتاب" تهران کوه کمر شکن" به صقحه ی 
     

Wednesday, September 23, 2015


صفحات 251-252 از کتاب "تهران کوه کمرشکن"

نوشته ی مهین میلانی

 

صَفَر گاهی با بچه خودش را سرگرم می کرد. گاهی اوقات گیر می داد. یک بار گفت چرا بی روسری به بالکنی می روی  کفتر باز چند ساختمان آن طرف تر چشم از تو بر نمی دارد. به او گفتم مطمئن باش من اگر بخواهم بپرم با کفتر باز نمی پرم. آقای کمونیست به من می گفت روسری سرکن...پیش از این ها  وقتی هنوز دخترم به دنیا نیامده بود  عروسی داداش را برایم حرام کرده بود. عروسی در خانه ی خاله سهیلا و خاله فروغ بود. زن ها پائین  مردها بالا  به احترام می نوش و مامان و خاله ها که حالا کاسه ی داغ تر از آش بودند. اغلب مردها ی فامیل که برای هیچ کدام مراسم جشن عروسی بدین صورت معنی نداشت، توی حیاط ایستاده بودند. طبقه ی بالا در واقع خالی بود. می نوش با ورود هر میهمان یک پیاله بستنی برایش می برد. من از یک ساعت قبل از ورود میهمانان سر سفره ی عقد از داداش و زنش عکس می گرفتم. مهری وظیفه داشت طلاها را جمع کند. دو کیف دستی پر از طلا جمع شده بود. طی شش - هفت سال گذشته همه آمده بودند به خانه ی ما برای عزاداری. هر سال یک مرگ داشتیم: غرق شده در دریا  چند شهید راه خدا  مرگ طبیعی  مرگ به علت سکته. چند تبعیدی و فراری و...باری خانواده بزرگ است و دوستان و هم رزمان می نوش و شوهرش و داداش کوچولو نیز خود خانواده ای می شدند. از دور و نزدیک آمده بودند. مذهبی و غیر مذهبی  طاغوتی  چادر چاقچوری  سیاسی  غیر سیاسی  از آذربایجان  از خوزستان  از کرمانشاه  هواداران جان باخته ی رژیم  مخالفان سر سخت هیأت حاکمه  سلطنت طلب ها  آخوندها، از قم  از اراک  از آمریکا  از پاریس...حالا پس از این همه عزا یک عروسی داشتیم. حتی آنها که دعوت نشده بودند، خودشان را رسانده بودند. مامان را خیلی دوست داشتند و نیز داداش را. همه می گفتند او یک پارچه آقاست...وقتی خطبه ی عقد را خواندند و عکس های سر سفره را با میهمانان گرفتم، آمدم بیرون. جای سوزن انداختن نبود. شاید هزار نفر برای عروسی آمده بودند. اخگر خواهر ناتنی به من گفت بگوییم موزیک بزنند وقتی عروس و داماد خواستند از اطاق عقد بیرون بیایند تو جلوی آنها برقص. نشد. هرکی به هر کی بود...در پاگرد پله ها داداش مرا گیرآورد و پرسید درهمش بکنیم؟ هم جامعه مذهبی شده بود و هم خانواده ی من. به احترام مامان و می نوش رقص و پایکوبی نیز زیر سئوال می رفت...اما معلوم بود که این جور عروسی در خانواده ی ما عاریه است. بخصوص که خانواده ی زنِ داداش و بویژه خواهرِ زنش فشار می آوردند که زن و مرد یکی شوند. وقتی رفتیم پائین دیدیم همه از زن و مرد جمع شده اند...ما خواهرها و دامادهای مامان دم در می ایستادیم که به میهمانان خوش آمد بگوئیم. پسربزرگه ی دایی کلارک گیبل پیدایش شد و به من دست داد و مرا گرم در آغوش گرفت. کمی بعد دیدم صَفَر لباس هایش را در آورده و در اطاق مادر بزرگ در طبقه ی بالا با عرق گیر روی تخت دراز شده است. گویا پسردایی با او دست نداده و او گمان کرده بود چیزی در میان هست. همان جا ماند و هر اندازه اصرار کردم پائین نیامد. کنارش ماندم تا وقتی همه ی میهمان ها رفتند. آن پائین پسر دایی فراهان یک رقص بِرِکِ خوشگل اجرا کرده بود و پسرها و دخترها شلوغ کرده بودند. من نفهمیده بودم. هیچ نفهمیدم از عروسی تنها داداشم. از تنها خوشی پس از این همه اندوه...آشنایی نداشت با روابط راحت و آزاد در خانواده و هم نمی توانست بفهمد که این پسردایی ویژگی جالب توجهی نداشت که بتواند مرا به خود جلب کند. اگر داشت که تا به حال چرا منتظر مانده بودم. و نمی توانست فکر کند که پسر دایی او را نشناخته است. اغلب افراد فامیل او را نمی شناختند. شاید اکثریت به استثنای خویشان نزدیک. برای من در آن شلوغی معرفی او به مدعوین تنها کاری بود که فکرش را نمی کردم. و چه بسا همین امر بیش از هرچیز او را در هم کرده بود. احساس کرده بود او را به عنوان داماد کسی نمی شناسد و احترامی که باید دریافت نمی دارد. این گونه نبود. دیگران سعی می کردند به احترام من، کوچکترین بی احترامی به او روا ندارند. ولی در آن میهمانی که هیچ قسمتش به میهمانی های معمولی نمی رفت و از هر قشر و ایالتی آدم آنجا جمع شده بودند و نمی شد فهمید کی به کی است و میهمان ها در هم می لولیدند و عروسی شده بود محل ملاقات های غیرمنتظره و گردهم آیی دوستان و خویشان، چنین انتظاراتی بی جا بود...به علاوه او اگر ویژگی خاصی داشت، نیاز به معرفی من نبود. خود مورد توجه قرار می گرفت...باری کوپ کرده بود. سپس به من  گفت که رفتار من به هیچ رو به یک زن شوهر دار نمی خورد. با شکم برآمده آزادتر از هر زن مجردی جولان می دهم...من خوشحال بودم  خوشحال. راست می گفت. بسیار خوشحال بودم. عروسی تنها برادر عزیزم بود. سر از پا نشناخته بودم. احساس کرده بودم که خودم شده بودم. از یاد برده بودم هر نوع رفتار بدی را. عملاً همه ی کارها را در دست گرفته بودم. قاطعانه برنامه ریزی کرده بودم برای پذیرایی درست تر و منظم از میهمان ها. همه بی چون و چرا پذیرفته بودند که گوشه ای از کار را قبول کنند. خوشحال بودند از اینکه کسی هست که بفکر مدیریت چنین عروسی است. می نوش احساس می کرد یک آدم در خانه هست که فکر همه چیز را بکند. مهری نیز با همه ی گارد گرفتن هایش در مقابل من وظیفه اش را بخوبی انجام داد. خاله سهیلا و مامان مراقب بودند شام خوب پذیرائی شود. فقط زن دایی وسطی با اعتراض گفت پس تو چی؟ یادم نیست چه کسی پاسخ داد او عکس می گیرد و مراقب است دیگران کارهایشان را انجام دهند...ادا بازی صَفَر نگذاشته بود از عروسی برادرم لذت ببرم.

برای شناخت بیشتر از کتاب و چگونگی خرید کتاب" تهران کوه کمر شکن" به صقحه ی 
چگونه کتاب را خریداری کنیم مراجعه فرمائید

Saturday, September 19, 2015


چند صفحه ی اول کتاب   " تهران کوه کمر شکن  "

از مهین میلانی


 

گفتند دم در با تو کار دارند. از دربی که به خیابان اصلی باز می شود تا آستانه ی ورودی خانه  در آن سوی هشتی بزرگ، راهرویی باریک از روبرو به پله های حیاط راه پیدا می کند  و در سمت چپ راه پله های پیچ در پیچ به زیرزمین تاریک و هراسناک  راه دارد  و پلکانی پهن با پاگردی مسطح در وسط هشتی  زیر سقف دود آلود تهران  به بالکن طبقه ی دوم می رسد...

تا من از آن سوی خانه خود را برسانم، آنها را از توی هشتی به در  خانه هدایت کرده بودند...

  • خانمِ...
  • بله..
  • شما باید با ما بیائید...
  • شما؟
     
    کارت کمیته ی پاسداران را جلوی چشمان من گرفتند...هر دو ریش و پشم داشتند و قد بلند بودند. من یک لباسِ تنگِ سینه چاکِ کوتاه پوشیده بودم...در مانده بودم چه کنم که مامان در این گیرودار نمازش را نیمه کاره رها کرده  بچه ی یتیم خواهرم را که پدرش در جنگ شهید شده در بغل گرفته  و خود را رسانده بود به آستانه ی در...
  • بله آقا...
  • دخترتون باید با ما بیایند...
  • برای چی؟
  • در این خانه فقط این فرزندتان با شما هم عقیده نیست و...
     
    دنباله ی صحبت آنها را نشنیدم. فقط به یاد دارم که مامان آنها را به درون خانه برد و با صدای بلند می گفت  آقا خجالت نمی کشید؟ بچه ی شهید تو بغلمه  آنوقت شما؟...روی همه ی دیوارهای خانه را عکس های خمینی و طالقانی و مطهری پوشانده و قفسه های کتاب مملو بود از کتاب های مذهبی من جمله نهج البلاغه و مکتوبات کوفی و شریعتی و...
    زمانی که مامان مشغول نشان دادن خانه به آنها بود، باصدای بلند گفتم مامان من می رم توی حیاط دامنم رو از روی بند بیارم؛ و بدون هیچ معطلی از درب انتهای حیاط که به کوچه ی پشتی باز می شد آمدم بیرون  با دم پایی و تن و بدن لخت (چادر که برسر نباشد و روسری یا مانتو بدن را نپوشانده باشد، یعنی بدن لخت است). شیر زن سر آنها را گرم کرده بود...و آنها که مسحور خانه ای شده بودند که یک "ضد انقلاب" در آن به سر می برد، از من غافل شدند و من فلنگ را بستم که زمان زمانی بود که هرکس با کمترین درجه ی فعالیت در مخالفت با رژیم، اگربه دستشان می افتاد، بی وقفه حکم اعدام بر او صادرمی گردید...
    کوچه در میانه راه به کوچه های دیگر می برد و این کوچه ها در تقاطع با یکدیگر چهارراهی به وجود می آوردند. کوچه ای که در سمت چپ قرار داشت به خیابان اصلی می خورد. کوچه ی روبرویی بن بست بود و کوتاه تر. کوچه ی دست راست نیز دررو نداشت و آنقدر طولانی بود که انتهایش را نمی شد دید. این کوچه را تا انتها رفتم. آخرین در سمت راست را کوبیدم...زن زیبایی با بلوز دکولته و موهای بورِ رنگ کرده و آرایش غلیظ  در را به رویم باز کرد. خود را به درون انداختم و خیلی خلاصه به او فهماندم که در تعقیب هستم. در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود. مرا از توی حیاط به طبقه ی دوم خانه برد. عروسِ خانه بود. خواهر شوهرها نیز آراسته لباس پوشیده بودند  با سر و سینه های باز. به طور قطع نمی توانستند مذهبی باشند  ولی به چپ گرایان نیز نمی خوردند. به زبان آن موقع  بیشتر به طاغوتی ها می ماندند  شوهرها و برادرهایشان نیز. همگی آنجا حضور داشتند  به چه مناسبتی  نمی دانم. از سر و وضع مرتب آنها و از نحوه ی صحبت کردنشان بر می آمد که تحصیل کرده هستند...پشت میز ناهار خوری نشستم. دورم را گرفتند. ماجرا را تعریف کردم و با پررویی تمام گفتم که اینجا می مانم تا اوضاع آرام شود. می دانستم که به احتمال محله را قرق کرده اند...دست و بالشان می لرزید. هیچ کدام رنگ به چهره نداشتند. نمی گفتند پاشو برو شرّت را کم کن ولی این تنها خواستشان بود. زن ها که گمان نمی کنم هیچ گاه چادر به سر کرده بوده باشند، به نوبت چادری به سر می انداختند و زنبیلی در دست می گرفتند و به بهانه ی خرید از خانه بیرون می زدند و سر و گوشی آب می دادند ببینند چه خبر است. دیگران می رفتند به اطاق پشتی لابد با یکدیگر شور کنند چه خاکی با من بر سرشان بریزند...تا چند ساعت خیابان اشغال بود. کمیته چی ها از درب پشتی خانه اطلاعی نداشتند. زن ها می گفتند در کوچه خبری نیست؛ ولی خیابان ها تا چند شعاع  از چهار راه خانه ی ما کاملاً تحت کنترل بود. من راه دررویی به جز از خیابان نداشتم. قاطعانه و مصمم نشسته بودم. آنها مضطرب و هراسان سئوالی از من نمی پرسیدند. که هستم  چه گرایشی دارم  چرا سراغم آمده اند؟ بی تردید بدترین ساعات زندگیشان را می گذراندند. اگر مرا در این خانه پیدا می کردند پای آنها نیز در گیر بود...بعد از چند ساعت یکی از زن ها از بیرون برگشت و گفت رفته اند. خواهش کردم چادری به من بدهند و اندکی مایه. یک چادر کودری گلدار به من دادند و پنجاه تومان پول. یک چادر مشکی خواستم. می دانستم چادر مشکی خیلی گران قیمت است ولی چاره ای نداشتم. چادر که بلد نبودم سر کنم  با چادر کودری و ناشی گری می شدم مثال زنهای توی خیابان و به شکل دیگری جلب توجه می کردم و گیر می افتادم. به علاوه احتیاط می کردم نکند دروغ گفته باشند تا مرا از آنجا  بیرون بیاندازند. چادر سیاه مرا می پوشاند. دادند. مسئله ی مهم برایشان این بود که مرا از آن خانه دک کنند...درست می گفتند. اثری از افراد کمیته نبود. یک تاکسی گرفتم و از محل دور شدم.
برای شناخت بیشتر از کتاب و چگونگی خرید کتاب" تهران کوه کمر شکن" به صقحه ی