Sunday, December 13, 2015


صفحات 93 - 91  از کتاب

...و علی تک  به همان هیبت که اسمش  حالا دیگر کاملا در اعماق مرداب هروئین دست و پا می زند. در بوتیکی کار می کند و شلوار جین و کیف و کفش ایتالیایی به خانه های اعیان می برد برای فروش.

- علی خارکسته این کیه دیگه با خودت آوردی؟

معلوم بود که با دختره ی مکش مرگ ما سر و سری دارد...سپس مرا برد به مادرش نشان دهد که از اروپا آمده ام و...گُتَه باخ...آب زیر پوستم رفته بود. دیگر آن دختر باریک و قلمی نبودم. برجستگی های بدنم تابلویی را می نماد...و برد مرا به همان اطاق زیر شیروانی. من ساعت ها منتظر می مانم و او در مستراح توی حیاط  آن پائین  از روی زرورق هروئین دود می کند. می زنم بیرون و بعد هرچه زنگ می زند پاسخی نمی دهم. از توی کیفم پانصد مارک از باقی مانده ی پولی که دایی در ایتالیا به من داده بود نیست شده بود. این هروئینی ها از هیچ چیز نمی گذرند...هفته ای دو ـ سه بار شب ها دیروقت آن طرف خیابان خانه ی ما می ایستاد. من به سرعت خیابان را به سویش پرواز می کردم. دستش را محکم دور شانه ی من می پیچاند. آهسته از پله ها می رفتیم بالا. مادرش می دانست ولی هیچ گاه به روی خود نمی آورد. تا صبح با هم ور می رفتیم. بعد او می رفت سراغ زندگی خودش من هم سراغ درسم... یک بار او را بردم به نمایشی که حمید سمندریان از کرگدن برروی صحنه برده بود. تازه افتاده بود توی خط اعتیاد. تمام مدت چرت می زد و فقط  وقتی کرگدن ها با سر و صدا از ته سالن به درون صحنه آمدند چرتش پاره شد. دست های مرا در دستانش گرفته بود. از جا پرید: چه دستان ظریفی!... یک بار فیلم ابله داستایوسکی را اکران کرده بودند. اواسط فیلم گفت پاشو بریم...یک بار نیز با دوستانش رفتیم شمال ایران. موقع بازی گل یا پوچ فکر کرده بود دوستش دست مرا محکم در دست گرفته است. بُغ کرد. یک اطاق اجاره کرده بودیم. دو دوستش رفتند بیرون توی ماشین بخوابند به حساب اینکه ما شب را باهم حال کنیم. تا صبح پشت به من کرد و دست به من نزد...یک بار دیگر در تهران رفته بود با دوستانش جنده بازی سفلیس گرفته بود. یک ماه به سراغ من نیامد. بعد که تمیز شده بود، ماجرا را برای من تعریف کرد و گفت که دکتر معالجش یک زن بود. کیرش را آرام در دستش می گرفت. آن را آهسته می مالید...خوب بله آن کیر مالیدن هم داشت. خوب است که مریض بود وگرنه درسته می بلعیدش. مقابله می کرد با تندیس های داوینچی و خدایان زیبایی در میدان ها و کاتدرال های عظیم فلورانس  با آن دو تا توپ سفت و محکم در زیر آن. وقتی زبانش به زبان من می خورد، پروانه ی جادویی اش پرواز می کرد به درون زنبق  نمناک وآتشین من. و چه ترکیب زیبایی بود این پیوند و معجونی که می ساخت با بازی های رفت و برگشت و زمانی که آب جاودانی حیات را بر من می پاشید...در فلورانس، این همه راه از پاریس رفته بودم برای دیدنش به پسر خاله اش مشکوک شد که به من نظر دارد. خشک شده بود و دست به من نمی زد. من با دوستانم رفتم به رم  و شهر پیتزا. روز آخر اقامتم در فلورانس، از پیک نیک یک جمع ایتالیایی ـ ایرانی برگشته بودیم. تازه فهمیده بود همه ی فرصت را از دست داده ایم. همان روز مرا برد به زوریخ  محله ی معتادین و به دانسینگی که سگ صاحبش را نمی شناخت و وول می زد همه جور جوان های هم سن و سال ما و تا دلت بخواهد نشئه. در گوشه ای خلوت پشت ستونی  مثل همان موقع ها در اطاق زیر شیروانی  شروع می کند به لیسیدن تن و بدن من و بعد در خانه تا شش صبح که من باید قطار بگیرم و بروم دو دفعه  سه دفعه  چهاردفعه  نمی دانم شاید ده دفعه آن شب رفتیم. مثل همان موقع ها.

و همان موقع ها فقط همین بود و نه هیچ چیز دیگر بین ما. و همین همین همه چیز بود و خوبی اش در این بود که چیز دیگری نبود. شیره ی حیات را می ریخت به جانم و تا دو ـ سه روز دیگر که دوباره به هم برسیم یک گلوله ی انرژی بودم. نه در قید آینده بودم  نه ازدواج  نه بچه  نه نگرانی اینکه چه خواهد شد و اگر این بشود یا نشود. روزهای آخر اقامتم در ایران جشنی برایم گرفت با یک کیک چهارده طبقه و صد نفر از دوستان را دعوت کرد. نمی دانم از کجا هزینه اش را فراهم کرده بود. این اواخر بیش از پیش به دام اعتیاد افتاده بود. هرچه داشت می رفت پای مواد. مادرش فقط خون جگر از او داشت...در این میهمانی نشئه بود. گوشه ای نشسته بود مرا تماشا می کرد. من موهایم را به فرم عروسکی کوتاه کرده بودم  در قسمت بالا کوتاه  پائین بلند. با دوستانش راک اندرول می رقصیدم. فقط موقعی که شمع را فوت کردم مرا بلند کرد. دو طرف پستانهایم را با دو دستش گرفت  آن ها را توی هم فشار داد  سرش را کرد لای چاک سینه ام و دست هایش را برد زیر دامن چند کلوش سفید کوتاهم. مرا بغل کرد و از پله برد به اتاقش. دیگر نفهمیدیم میهمانی به چه صورت پایان یافت...در فرانسه او را بردم به انگور چینی در جنوب. آخر شب هر دو خسته و کوفته به اطاق های خواب بزرگ عمومی رفتیم. من خواستم تا یادم نرفته قبل از خواب یاد داشت هایی از وقایع روز بنویسم. قهر کرد و شروع کرد به اذیت...دو تا خواهر شیرازی برای مدتی در خانه ی من اقامت داشتند. با پررویی گفت چی میشه با اون دوتا حال کنیم  از تو که چیزی کم نمیشه. دفعه ی آخری بود که دیدمش...با کوچکترین حس دلخوری دست به واکنش تلافی گرایانه می زد. می دانست که من قبل از او عشق پیچیده ای داشته ام. اما وقتی یک بار روشن تر صحبت کردم تاب نتوانست. چمدانی را باز کرد پر از شورت ها ی دوست دختر سابقش و تِل سر و گل سینه و چند تا نامه. تعریف کرد یک بار توی اطاق دختره بودند. مادر بزرگ دختره به اطاق نزدیک می شود. دختر او را می چپاند توی کمد و خودش با چادری به سر می ایستد به نماز خواندن...یک بار دیگر نیز توی پارتی وقتی او در دستشویی است پسری از من تقاضای رقص می کند. توی بغل آن پسر تانگو می رقصیدم که با خشونت مرا از بغل او در می آورد و بعد از سر لجبازی با من شروع می کند با دختر دیگری لاس زدن. من تا یک ماه پاسخ تلفن هایش را نمی دادم تا اینکه یک روز آمد به مدرسه...و من هیچ گاه فراموش نمی کنم بخصوص آن روزهای نخستین را که او در کوچه پس کوچه های دم خانه  در پی من راه می افتاد و بعد جلو می زد  کنار تیر چراغ برق رو به من می ایستاد و با تیر نگاهش قلب مرا سوراخ می کرد و بالاخره یک روز از عقب سر شماره ی تلفنش را انداخت توی بلوزم...و قهوه خانه ی زیرزمینی سر جاده قدیم. هیچ زنی در آن جا نبود و او به من آبجو داد و اولین بوسه اش را در کوچه ای به باریکی هفتاد سانت به جانم ریخت. گفت شب می خوام ببینمت. من گفتم نه. فرصت می خواستم این هیجانات را هضم کنم  زیر پوستم جا بدهم  توی قلبم جابجایش کنم. مرا بوسید. نمی دانم پنج دقیقه  ده دقیقه  پانزده دقیقه. بوسه ی ما قرن ها طول کشید در آن کوچه ی باریک سه راهی که از دو طرف به خیابان اصلی راه می یافت و دور تا دورش پنجره های بسته به ما خیره شده بودند. بعد گفت حالا چی میگی...تا دوشی بگیرم و یکی دو ساعت دیگر به دیدارش بشتابم نمی دانم به چه حالی گذشت. تابستان بود. ناهار خورده بودیم. بچه ها توی آن اطاق مشغول بازی شطرنج بودند. مامان در آشپزخانه ظرف می شست. تلویزیون باز بود و من روی نیمکت بزرگی که هم چون کاناپه از آن استفاده می شد، دمرو دراز شده بودم. بی اختیار دیدم هیجانات شدیدی مرا به حال خاصی می اندازد. خودم را می مالاندم به کناره ی چوبی نیمکت  از خیال لبان آتشین و هوس انگیز او. این اولین بار بود که استمناء می کردم...با یاد همان شب های پایان ناپذیر مستی و هیجان و اشتیاق است که وقتی به ایران می آیم به سراغش می روم

چگونه کتاب را خریداری کنیم

No comments:

Post a Comment